مــن از میــــــان آن همه دیــــــــــــدار ،
از انبوه سلام های گذرا تنها نیم نگاه تو را به خاطر دارم که ...
چه سخن ها گفت و در همــم شکسـت .
ای کاش آنجا نبودی یا که من به آنجا نمی آمدم ...
نمی آمدم که آتش خاموش وجودم از دیدن ات دوباره گر گرفت ،
و دیدن فاصله بین دل هایمان آتشم زد .
تــــو کنارم بـــودی ،
نزدیـک تر از نزدیک ،
خیــره در چشمانم ،
اما چرا ؟
چرا سکوت تنها سخن گوی ِ قلب هایمان شد .
از هیچ نگفتن و هیچ نشنیدن
از نتوانستن ، از حســــــرت
از تـــــــــــــو را خـــــواستن ،
از عشــــــقی کـه در دل نــــــــــهانش کــــــــرده ام ،
از همه ســــــــوختم و تــــو ...
تــــو در آن جمع مثل خـــــــــــــورشید میدرخشیدی
کاش که آنجا نبودی و یا من به آنجا نمی آمدم

به چه میخندی تو ؟به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی تو؟به نگاهم که تو را چه مستانه باور کرد؟
یا به افسون گری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو ؟ به دل ساده ی من؟
که دگر تا به ابد به فکر خود نیست
خنده دار است بخند


می خواهم به اندازه ی تمام ِ سال های سکوتم فریاد سر دهم.
بغض های انباشته ی لحظه های فراوان ِ پشت ِ سر گذاشته را یکجا شکستن ,
قدرتی عظیم می خواهد که من , خالی از آنم....
گریستن , این آشنای ِ وفادار , سعی در آرامش ِ روحم دارد.
و من همچنان فریاد می زنم. خسته ام از این لحظات ِ بی اعتمادی.
از این تلخکامی های ِ مداوم. از این نوع ِ نوشتن.
می دانم , تکراری , سرد , تلخ و مأیوس کننده ام.
اما همیشه گفتن از خوبی ها و زیبایی ها دلیل بر بودن ِ مطلقِ ِ خوبی نیست.
من راوی ام. راوی ِ تلخترین اتفاقات ِ ممکن برای ِ احساس.
و گاهی اجتناب از زیبایی انصاف نیست. و من فقط راوی ام.
گاهی تصویر می سازم برای ِ خود و گاهی روایتش می کنم.
تفسیر با توست. هر کس فلسفه ی خود دارد.
تو از ساده نوشته هایم , بهترین تفسیر را باز گو کن....

او همیشه بود آرام و صبور در کنارم
و من غرق دنیای خویش
گیج و منگ و سرگردان
در کشاکش جاده زندگی
ومن مثل همیشه منتظر
کسی که از جنس زمین نبود
و او
برای من یک مرد واقعی بود که در کنارم
راه میرفت
و از احساساتش سخن میگفت
آری او همیشه بود
و من مدتی ندیدمش
صدایش را نشنیدم
و دل به ترانه عاشقی اش نسپردم
تا اینکه یک روز وقتی به جاده رسیدم
دیگر اثری ازاو همراهم نبود
ناگاه تمام دنیایم تهی شد
به اندازه جای خالیش در کنارم
دلم به اندازه تمام دلتنگیهای دنیا گرفته
تازه انجا بود که فهمیدم مرد رویا های من
همان بود
و من باورش نکرده بودم
حالا او رفته
برای همیشه رفته
و من ماندم و یک جاده بی انتها
و جای او خالیست برای همیشه در کنارم
که تا بینهایت احساس میشود

دیگر نمیخواهم باور کنم با تو بودن را زیرا سکوت تلخ سرد جدایی را حس میکنم
دیگر نمیخواهم خاطرات زیبای لحظه ی دلتنگی ام را به یاد بیاورم
زیرا بهانه ایی برای دوری تو ندارم
دیگر نمیخواهم احساس درونی ام را به وسیله ی قلم قلبم بر روی صفحه ی
زندگیم بنگارم زیرا دیگر قلبی عشقی احساسی وجود ندارد
دیگر آبی دریایی وجود ندارد که مرا به ساحل آرامش برساند
دیگر نمیخواهم بنویسم حرف بزنم نگاهت کنم خوب میدانم که
نگاهت سرد و چهره ات خندان است
دیگر اشک هایم دلتنگی هایم گریه های شبانه ام برای تو معنی و مفهومی ندارد
دیگر هیچ عشقی نمیتواند من و تو را وادار به بر گشتن کند
زیرا راه من و تو از هم جدا میشود
سوگند به حقیقت دقایق پریشان عشقم که دیگر دلم برایت تنگ نمیشود

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند ...
چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی ...
شاید باور نکنی ...
از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشد باقی می ماند و خودکاری که
هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت !!!!
شاید یک روز وقتی می خوای احوال مرا بپرسی عکسم رو در صفحه ی سفر کرده ها
ببینی ...
شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمان کوچه تان
بکند و پاره کند ...
تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محترم می توانم با تو سخن بگویم؟
آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟
شاید باورنکنی اما دوست دارم مدام برایت بنویسم ...
بعضی وقتها که کلمات رو گم می کنم دوست دارم دشتها و کوهها و دریاها و جنگلها و
ستاره ها و و هرچه در کانیات هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم ...
دوست دارم به حیات کلمه ای دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان زیر آفتابی نارس
مرا زمزمه کنند ...
میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبه رویت بنشینند و نگاهت
کنند ات به حقیقت این جمله درآیی :
مرا از یاد خواهی برد ... نمی دانم ؟
ولی می دانم از یادم نخواهی رفت
می دانم که می آیی...
تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم٬ خوب فهمیدم...
تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم٬ سیر نوشیدم.
تو می آیی... می دانم که می آیی
و بر ابهام یک بودن٬ نگین آبی احساس می بندی٬
و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی٬
مرا بر نبض پرکار شکفتن می نشانی...
تو می آیی... خوب می دانم
که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید
میان قاصدک هایی که از من تا نهایت! دور می شد
تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه٬ شبیه دختری از جنس یک پرواز٬
میان گرمی دستان پرمهرت دوباره٬ باز می گیری
تو می آیی و من این را
شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان!
شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان٬
دوباره٬ خوب٬ فهمیدم!
تو می آیی٬ می دانم٬ خوب می دانم که می آیی
و من را٬ در حریم امن چشمانت٬
به آرامش٬
به فردایی پر از شوق و تپش های مقدس! می رسانی...
تو می آیی٬
خوب می دانم که می آیی...

نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا٬ شايد خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا٬ تا کی٬ برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام
برگرد
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پائيزی ترين ويرانی يک دل
نمی دانم چرا
شايد به رسم عادت پروانگی مان بازبرای شادی و خوشبختی
باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
به یاد پدر

درانتهای کوچه پس کوچه های دلم تورامیبینم هنوز دردلم اندوه رفتنت راحس میکنم
ای کاش میشد باز تورا ببینم ای کاش میشد صدای گرم تورابازبشنوم
غم دروجود من رخنه کرده است
ای کاش مرگ فاصله ی من وتو نمیشد........
ای کاش هنوز بودی......
ای کاش فاصله ها کنار می رفت .......
ای کاش مرگ به من هم پایان میداد ای کاش ......................../T%20(58).jpg)
لحظه رفتنی ست وخاطره ماندنی
تمام ادبیات عشق را به یک نگاه می فروختم
اگر لحظه ماندنی بود وخاطره رفتنی.................
ولی.............افسوس که لحظه رفتنیست.....زندگی آب روانیست،روان
میگذرد آنچه قسمت منو توست همان میگذرد!
وهیچ حسرتی در دنیا این چنین یکجا جمع نمی شود
مگر در این سه واژه ی کوتاه :او دوستم ندارد

باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ... من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم
نازنينم ! غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته من
باور كن كه باورت كردم

راحت باش
مطمئن باش و برو
ضربه ات خيلي كاري بود
دل منم سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یادت بود
و خیالم می گفت
تا ابد مال تو بود
تو برو..... برو تا راحت تر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم
شايد نمي دانستي پرنده زخمي روحم پشت ميله هاي قفس عاشقت بوده
راهي براي يافتنت نداشته
و هنوز هم گلوي پر از بغض من ،
بعد از پر كشيدن تو صدايت مي زند
كه شايد باد،صدايم را به گوشت برساند و تو بشنوي كه چقدر
دوست داشتم
ولي ميدوني چيه عزيزكم
من ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست
ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله
يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند
ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست
و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ،
تنهاتري
را گم کرده ام امروز ....
و حالا لحظه هاي من ،
گرفتار سکوتي سرد و سنگينند
و چشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند
، نمي داني چه غمگينند
، چراغ روشن شب بود ،
برايم چشم هاي تو ،
نمي دانم چه خواهد شد
. پر از دلشوره ام ...
بي تاب و دلگيرم...
کجا ماندي که من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم ...

باورت میشود این لحظه هارا...
زندگی شاید همین باشد اری
سلام
چه زود میگذرد روزهای بی تو
در میان کدامین چهارراه در امتداد کدام راه نا تمام مانده ایی
که دیگر خبری از تو به گوش نمیرسد
به راستی هستی یا تو هم...
عادت نکرده ام به نبودنت این را نگاه های بی دلیلم میگویند
این را لب های پاره پاره ام بهتر نشان میدهد
اینرا چه میدانم خودم که می فهمم چه میگویم
تو هم اگر مرا شناخته باشی میفهمی
میگویند نزدیک است آمدنت. باور نمیکنم
آخر ادم های اینجا زیاد دروغ میگویند
ولی بعضی وقت ها عجیب حست میکنم...
بگو که گاه مونس تنهایی هایم میشوی
بگو که اشتباه نمیکنم. بگو که سفر میکنی به لحظه هایم
نمیشنوم کمی بلندتر.کمی شمرده تر.کمی نزدیکتر. کمی مهربانتر
میبینی هنوز فراموشت نکرده ام
زندگی شاید همین باشد اری....سلام
دیگر نمیخواهم باور کنم با تو بودن را زیرا سکوت سردو تلخ جدایی را حس میکنم.
دیگر نمیخواهم خاطرات زیبای لحظه ی دلتنگی ام را به یاد بیاورم.
زیرا بهانه ایی برای دوری تو ندارم.
دیگر نمیخواهم احساس درونی ام را بوسیله قلم قلبم .
بروی صحفه زندگیم بنگارم زیرا دیگر قلبی . عشقی .احساسی وجود ندارد.
دیگر آب دریایی وجود ندارد که مرا به ساحل آرامش برساند.
دیگر نمیخواهم بنویسم .حرف بزنم. نگاهت کنم خوب میدانم که.
نگاهت سرد و چهرهات خندان است.
دیگر اشک هایم دلتنگی هایم گریه های شبانه ام برای تو معنی و مفهمومی ندارد.
دیگر هیچ عشقی نمیتواند ما را به برگشتن وادار کند.
زیرا راه منو تو از هم جدا شده.
سوگند به حقیقت دقایق پریشان عشقم که دیگر دلم برایت تنگ نمیشود

به تو پناه میاورم که روزی پناهگاه من بودی
به تو پناه می اورم به تو که روزی آرام جانم بودی
به تو که تنها امید دل خسته ام بودی
هنوز هم سینه ام از عطر نفس هایت گرم است
هنوز هم خیالم گاه به گاه به سوی تو پرواز میکند
به تو پناه می اورم به تو که روزی عشقم بودی و هستی
هنوز هم روزهایم بی تو رنگ دلتنگی و اندوه دارند
هنوز هم به یادت اشک میریزیم و برای همیشه بودنت دعا میکنم
و به یاد گذشته ای شیرین کنج لبهایم لبخندی تلخ لانه دارد
هنوز هم نتوانستم رفتنت را برای همیشه باور کنم
بودنت هیجان و شور و مستی به زندگی من میداد
اما حالا که رفتی دریغ از یک روز خوش
دریغ از یه لبخند به معنای واقعی
دریغ از یک جوانه به نام عشق و دوستی
نمي دانم كدامين حس مرا به نوشتن اين همه غم و اندوه ميكشاندشايد به اين اميد مينويسم که روزی این نوشته ها با چشمانی که زیباترین خاطره دنیا بو خوانده شود.....
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم
بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم
میدانی که اگر از کنارم بروی
لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست
برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ... من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم
نازنينم ! غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته من غمگین ترین زجه هایم را میزنم
و دیگر جان و روحم قادر به تحمل درد نیست پس هر لحظه میگذرد
هر لحضه ایی که نبضم ارزوی مرگ مرا دارد
ای کاشک از حرکت بایستد قلب شکسته ام
با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟
فریاد برآورم و بگویم خسته ام !
کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی .
کاش رویت را بر نمی گرداندی ...
کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی .
کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی
از اشک بر دیده داشتم ...
می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد
اما هر روز تلاش می کنم
هر روز کمی سخت تر از دیروز ...
خدایا ! کمکم کن
رفتی و حسرت آن نیم نگاه آخر بر دلم ماند اما دلم نشکست....
رفتیو سراغم را هم نگرفتی اما دلم نشکست....
می دانی دلم از چه شکست...
از این که وقتی می رفتی باران می بارید....
با خود گفته بودم بعد از رفتنت بدون این که کسی ببیند خاک پایت را سرمه ی چشمم کنم اما گریه ی آسمان رد پایت را شست و رفت....
با خود گفته بودم بعد از رفتنت بوی رفتنت را در آغوش می گیرم اما باران آن را هم برد.....
و حالا من مانده ام و کاسه ی آبی که می خواستم پشت پایت بریزم....
من از اين شهر سفر خواهم كرد
ونگاهت رو چون خاطره اي شيرين به افق خواهم داد
و دلت را به نسيم
گفته بودند شقايق زيباست
و نمي دانستند تو چه زيبا بودي وقتي از عشق سخن مي گفتي
دگر از عشق چه ماندست بجا
جز نگاهي به نگاهي خرسند و سلامي به جوابي خشنود
ديشب از كوچه ما عاشق تنهايي رفت
وقت رفتن مي گفت
عشق ما مسموم است
عشق مسموم نگاهي دگر است
آنزمان دانستم
به حريم حرم عشق خيانت شده است.
امروز دلم دوباره شكست.... از همان جاي قبلي...! كاش مي شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگر شروع نشوي.... كاش مي شد فرياد بزنم... پايان! دلم خيلي گرفته!.... اينجا نمي توان به كسي نزديك شد! آدمها از دور دوست داشتني ترند
خیال بود ، فکر می کردم بین من و تو تنها به اندازه ی یک بوسه فاصله مانده ، فکر میکردم به اندازه ی تمام شبهای تنهایی زندگیم با من خواهی بود ، فکر می کردم با بودن تو اشک با چشمانم غریب خواهد شد ، فکر می کردم خلوت سرای قلبم مملو از حضور دل انگیز تو خواهد شد ، فکر می کردم دیگر برای سبک کردن بار سنگین غصه هایم به قلم نیاز ندارم ، می توانم نجوایشان کنم با تو ، فکر می کردم راز پرپر شدن رازقی را فهمیده ام ، وهم بود ، خیال بود